تبليغاتX
صداکن مرا

صداکن مرا

به نام دوست یکتا



روی این کره ی خاکی که همه اش جنگ است و خون، در زندگی من که مرتب با قله و دره رو به رو می شوم، در ایران که تو، بهتر از من می دانی چه خبر است، در این روزگار آنفلونزای خوکی و مرغی و سگی و گاوی،

خبر رفتن درباره الی به اسکار، می شود مایه ی خیالبافی ام.


 

آرزو بر جوانان عیب نیست


فکر کن چند ماه دیگر وقتی که در هالیوود غوغایی به پاست، آنجلینا جولی و برد پیت و کیت وینسلت و ... لباس های رنگارنگ بر تن کرده اند و با افتخار بر فرش قرمز قدم می گذارند،

وقتی که کاندیداهای فیلم های خارجی اعلام می شود و بر فرض محال، درباره الی هم جزو آن هاست،

وقتی که همه ی نفس ها در سینه حبس است

ناگهان اعلام کنند که

And the Oscar goes to

بیپ، بیپ، بیپ

Darbare Eli from Iran

 


فکر کن این را که می شنوم

حسی از شوق و افتخار می دود توی رگ هایم که سرم را بالا بگیرم و بگویم: من ایرانی هستم. نیشخند بزنم به تمام آن هایی که امروز به من ایرانی به چشم یک تروریست، اختلالگر، نفهم، بی کلاس، یا چه می دانم، وحشی و بی فرهنگ و عقب افتاده نگاه می کنند. به من ایرانی به عنوان یک موجود عصبی که از تمدن هم محروم است می نگرند. افتخار کنم به این که اگر این جا نمی شود هنر اوج بگیرد و پرواز کند، اگر این جا نمی شود هنر بپرد و تو را هم به شور و وجد بیاورد، اگر این جا اخراجی های2 با آن فجاعتش، می شود پر فروش، ساسی مانکن می شود محبوب دل جوان ها، دنیای شیرین و چارچنگولی می شود مایه ی تحول گیشه، آن سر دنیا، درباره الی می شود برنده ی اسکار.


صحنه ای از فیلم در باره الی


تاریخ ایران، بعدها، به من و شما، خواهد گفت، چگونه در عرض مدتی کوتاه، گوش ها آن قدر خوب نشنیدند تا دل ببندند به علیشمس ها و ساسی مانکن ها و حسین مخته ها و چشم ها آن قدر بی آداب شدند که ببینند اخراجی ها و چارچنگولی ها را.


می دانم ترانه و گلشیفته و اصغر فرهادی، چشمشان به این جا نخواهد افتاد، اما

از صمیم قلب آرزو می کنم، نامشان بیشتر از این بدرخشد.



+ نوشته شده در پانزدهم آبان 1388ساعت توسط باران |




یک روز ابری که بوی پاییز را می آورد، پتو مسافرتی نارنجی را می پیچم دور خودم، می آیم می نشینم پشت کامپیوتر  و به همه ی روزهای قدیم فکر می کنم. نمی گویم شب که همه ی زندگی روز است.

داستان خیلی طولانی است و پیچ در پیچ، اما خلاصه ی مطلب آن که


من و آنی خیلی سال است که با هم دوستیم؛ خیلی سال. نمی دانم دوستی را چه طور تعریف می کنی، اما آن قدر بودیم که همیشه یک خواهری بود تا شانه اش باشد مرهم گریه، قلبش باشد دریای محبت، گوش هایش باشد یک دنیا شنوایی و انرژی اش باشد تمام اعتماد به نفس من.

آن قدر دوست بودیم که تمام روزهای خوب بشود خاطره و تمام روزهای بد، خاطره تر از آن خوب ها که با مرور کردنشان یک بغل زندگی زنده شود و یک عمر دوستی بدود جلوی چشممان. که عکس های کودکی و بزرگی را با هم مرور کردن، بشود صدا های عجیب از دهان در آوردن و بعد  بغض توی گلو و بعد یادش به خیر و یادش به خیر های پشت سر هم و مکرر.

آن قدر دوست بودیم که نفس بشود نفس هر دوتایمان و دلتنگی بشود غصه ی هر دوامان و خنده بشود دلگرمی هر دوتامان.

آن قدر دوست بودیم که وقتی ازدواج کرد، همسرش، همه جا من را خواهر خانم معرفی کند و شوقی بی پایان تمام وجودم را انباشته کند برگرفته از حسی قریب که برای قربش روزها منتظر بودیم.


و اما دیروز

فهمیدم که چه قدر دنیای انسان ها عوض می شود وقتی زندگی می شود دونفری در حالی که یک دوست هنوز یک نفر است. زندگی آن قدر تغییر می کند که دیگر حرف ها هم می شود لقلقه ی کلام و واژه ها می شود نامفهوم که باید برای توضیح هر کلمه جمله ای بنا کرد و برای گفتن یک جمله داستانی ساخت.


آنی جان

واقعا این قدر سخت است که درک کنی دوستت بعد از این همه دوستی، این روزها بیشتر از همیشه به حضور تو نیازمند است؟


انتظار زیادی است. گاهی سر شلوغی ها آن قدر هست که تو به سرِ شلوغ خودت دل می بندی و او هم به سر شلوغ خودش. او دل می بندد به گریه ها و غصه ها و خنده های خودش، و تو هم دل می بندی به کوله باره خودت.

بعد

فکر می کنی

این قدر دوست هستیم که هر چند روز یک بار، یک مکالمه ی کوتاه تلفنی بشود دلخوشی ات و مدام بشنوی که یک نفر آن طرف خط سرش شلوغ است، خیلی شلوغ و عذاب وجدان بگیری و بعد هم راست یا دروغ بگویی درک می کنم؛ درک می کنم... .


این قدر دوست هستیم که دل ببندیم به همان خاطرات قدیمی تا شیرینی تمام سرخوشی های گذشته، با تلخی روزگار امروزمان، از بین نرود.




+ نوشته شده در ششم آبان 1388ساعت توسط باران |




اگر ده بار آمدی توی وبلاگ

و صد تا مطلب نوشتی و عین صد بار، مطالبت را پاک کردی



یعنی:

1- دچار افسردگی مزمن شده ای و حال و حوصله نوشتن نداری.

2- موضوع و سوژه ی به درد بخوری نداری تا بنویسی. (بچه نداری که از اه و پیفش بنویسی. شوهر و مادر شوهر هم نداری که کله پاچه بگذاری بار. دانشگاه و درس هم نداری که غر غر کنی.)

3- حالت از هر چه وبلاگ و وبلاگ نویسی است به هم می خورد.

4- خیلی هم کسی نیست که مشتاق خواندن مطالبت باشد. یک خزعبل نویس کمتر، بهتر.

5- ترجیح می دهی بیشتر بخوانی تا حرف بزنی.

6- یک ضربه ی روحی  ما فوق سری خورده ای که نمی توانی خودت را جمع کنی.

7- دچار روزمرگی شده ای.

8- می خواهی مرموز باشی و کسی سر از کارت در نیاورد.

9- همه ی  موارد فوق

10- هیچ کدام

11- بعضی موارد فوق



پ.ن

چرا 11 مورد ذکر شد؟

به همان دلیل که هانیه توسلی-رویا- در فیلم شب های روشن فلسفه 11 را می گوید.





+ نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت توسط باران


 



اسیریم.

از صبح تا شب، از شب تا صبح اسیریم.


اسیر زندگی، که چسبیده است دو دستی به ما و ما هم بغلش کرده ایم با تمام وجود.


اسیر پول، که صبح تا شب سگ دو می زنیم تا به دستش بیاوریم و موقع خرج کردنش گویی تکه ای از گوشتمان را جدا می کنند.


اسیر این جسم که یک روز علیل است و روز دیگر ذلیل. دندان درد می گیریم، دل درد، کمر درد، دست می شکند، پا موبر می دارد. نمره ی چشم بالا می رود. مو می ریزد.


اسیر این کامپیوتر که چراغش روشن می شود، چشمک می زند و با هزار ناز و عشوه ما را به خویش فرا می خواند.

اسیر این اینترنت که هر روز بمباران اطلاعاتیمان می کند.

اسیر گوشی موبایل که اگر همراهمان نباشد یعنی یک چیزی جا گذاشته ایم . اس ام اس می زنیم و توقعات اس ام اسی هم داریم. زنگ خورمان بالا باشد یا پایین... .

اسیر درسیم و تحصیل. این دانشگاه، آن دانشگاه. ادامه ی تحصیل، کتاب، امتحان، استاد، شب زنده داری، مقاله، تحقیق.

همه اش اسیریم. در بند، در اسارت.



http://www.etemaad.ir/Released/88-05-15/4-3.jpg



اسیر عقاید کجمان که خیلی هم از درست بودنش مطمئن نیستیم.


اسیر رابطه ها، اسیر دوستی ها و دوست داشتن ها که گاه گاهی خنجر می شود بر دلمان و زخمی بر تنمان.

اسیر فکر های گاه و بی گاه که آسایش را صلب می کند و نفس را تنگ.


اسیر لبخندها و نگاه ها، اسیر محبت ها و دل باختن ها، اسیر تنهایی ها و با دیگران بودن ها.

اسیر زشتی و پلشتی و نامردمی ها.


اسیریم.

و این اسارت همراه ما، چون سایه، می آید تا آن زمان که از همه چیز و همه کس دل بکنیم و فارغ بال آزاد شویم.

 


زندان بان، در سلول را باز می کند، تا زندانی از اسارت خلاصی یابد



 و چه دشواد که ما هم زندانبانِ درگشا باشیم و هم زندانیِ در جستجویِ آزادی.



پ.ن

سعی کردم اسارت های دیگر را نبینم؛ پس به همین ها بسنده کردم.





+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1388ساعت توسط باران |




آدم تا وقتی بچه است، هی روزی صدبار می پرسه پس کی تولدم می شه... .

وقتی بزرگ می شه هی می گه کاش تولدم نشه... .

با این که امروز متولد شدم، ولی هیچ احساس خاصی ندارم. بالاخره این هم یک روزیه مثل همه ی روزهای خدا دیگه.


http://img.villagephotos.com/p/2006-8/1208289/cake2.jpg



به هرحال برای جلب توجه، به عرض می رسانیم که امروز تولد اینجانب است و هیچ اتفاق خاصی هم قرار نیست بیفته، مگر این که عکسش ثابت بشه... .

 

قربان شما

نو رسیده



+ نوشته شده در پنجم مهر 1388ساعت توسط باران |



از اون جایی که این عالم کوچیکه و انسان در حصار زمان و مکان اسیر

و هر کسی رو که بخوای نمی تونی ببینی

 

همیشه فکر می کنم که وقتی مُردم، دوست دارم چه کسانی رو توی اون دنیا ببینم.

بالاخره هر چی باشه عالم ارواح این قابلیت رو داره که تو بتونی با این و اون نشست و برخاست کنی و حداقل چهارتا آدم جدید ببینی(حالا ما فرض رو بر این می زاریم)

 

اولین کسی رو که خیلی دوست دارم ببینم و همیشه هم دوستش داشتم-و نمی دونم چرا- ناپلئون بناپارت سوم هست. عجیب این آدم رو با همه ی کارهای بدش دوست دارم.

 

- دوم: حافظ. خداییش می خوام بدونم این قدر که توی شعرهاش لطیف و با محبته، توی واقعیت هم همین طور بوده.

 

- سوم: قرة العین، شاعر دوره ی قاجار که زن شجاعی بود و کشف حجاب کرد.(دمش گرم)

 

- چهارم: صادق هدایت که نمی دونم همین اسطوره ای هست که ازش ساختند یا یک آدم منگول بوده مثل همه ی ما.

 

- پنجم: سعدی که یک سوال فنی مهندسی ازش دارم: واقعا روت شد این همه شعر عشقولانه واسه ی پسر بچه ها بگی؟ واقعا چه طور روت شد؟ 

ولی از ظواهر امر بر می آد که اهل دل بودند ماشاالله... .

 

ششم: سه نفر که القابشون رو نمی تونم بگم چون فیل تر می شم، اسم های حقیقیشون هم... . مال همون دوره ی قاجار هستند.

 

کلا بدم نمی آد همه ی شاعر ها و نویسنده های قدیمی رو ببینم، مثل فروغ یا مولانا، زرین کوب که واقعا نوشته اش محشرند. بدم هم نمی آد مخترع ها رو ببینم مثل ادیسون یا کاشف ها مثل کریستف کلمب یا گالیله.


ولی اصلا دوست ندارم آقا محمد خان قاجار رو ببینم




+ نوشته شده در دوم مهر 1388ساعت توسط باران |




این صاد است.



اول ها که می آمد کلاس خیلی بچه بود و لوس بازی های مخصوص به خودش را داشت. صد بار می خواستم عذرش را بخواهم، اما نتوانستم، راستش رویم نمی شد، اما به مرور ایام، رفتارهایش خیلی خیلی بهتر شد. هم ذهنش و هم قد و وزنش به طرز چشمگیری تغییر کرد.

کم کم آهنگ می ساخت و با کلی ذوق و شوق می آمد و برایم آهنگ های عجیب و غریبش را می زد، تا این که بالاخره از کلاس ارف، فارغ التحصیل شد و مدرک دکترایش را گرفت.

خاطرات من و صاد بسیار زیاد است و البته در این چند خط نمی گنجد. چند تا را که یادم می آید می نویسم:



یک روز1:

- صاد جان! مامانت کتاب «قصه های خوب برای بچه های خوب» رو برات خونده؟

- نه

- من دارمش. یادت باشه بدم ببری، بدی مامانت برات بخونه.

- نه! نمی خواد! من که بچه ی خوبی نیستم. این کتاب برای بچه های خوب نوشته شده



یک روز2:

- ایتچه! ایتچه!

- باران جون! چرا این قدر عطسه می کنی؟ مریضی؟

- نه! من صبح ها حساسیت دارم. همه اش آب بینیم می آد و عطسه می کنم.

- خب مجبور نیستی کلاس من رو بندازی صبح ها. راحت بگیر بخواب. کلاس من رو هم تعطیل کن که من مجبور نشم صبح زود بیدار شم بیام.


یک روز 3:

- من دستشویی دارم.

- خب خودت مگه نمی تونی بری؟

- نه! من رو ببر.

- صاد جون! آخه من که بچه نداشتم تا حالا. چه طوری تو رو ببرم دستشویی؟

- خب همون طوری که خودت می ری دستشویی، حالا من رو هم همون طور ببر دستشویی.


یک روز4:

- صاد جون! چه قدر دستت رو پشه خورده.



- این که چیزی نیست. تازه این جام رو هم خورده... .(فکر بد نکنید. بلوزش رو زد بالا. روی شکمش بود... .)


یک روز5:

باران جون! من موبایل دارم. بابام برام خریده.

من هم که طبق معمول، دچار شوریدگی شدم و داشتم در ذهنم پرت و پلا می گفتم که چرا این مایه دارها برای بچه های این قدری موبایل می خرند و چه معنی دارد. تا این که صاد موبایلش را از جیب در آورد:




من که دلم را گرفته بودم و می خندیدم.


صاد: بزار یه زنگ بهت بزنم.

باران: بله؟ بفرمایید؟

- الو! من صاد. خب دیگه خدافظ

- صاد جان! این چه زنگ زدنی بود. دو ثانیه هم که نشد.

- آخه پول موبایلم زیاد می شه... .


به هر حال بچه ها دنیای واقعا عجیبی دارند و هر کدامشان، مثل ما با هزار فکر و دغدغه روزگار را سر می کنند. تنها تفاوتشان این است که سایزشان نسبت به ما کوچک تر است.


صاد این روزها خیلی خوشحال است. مرتب ذوق دارد که می خواهد برود مدرسه(بیچاره اگر می دانست چه بلایی دارد می آید سرش) و از طرفی نی نی جان هم به زودی به دنیا خواهد آمد.

صاد اصرار دارد که نامش پریسا باشد و من نمی دانم از کجا این اسم به مغزش خطور کرده که مدام تکرارش می کند.

گاهی فکر می کنم، کودکی با تمام سادگی  و آسایشش، پر از دغدغه است.

حاضری دوباره کودک باشی؟





+ نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1388ساعت توسط باران |


 



بالاخره همه یک روزی می آیند، یک روزی هم می روند... .

از آن جا که قورباغه ی زندگی ام همیشه ابوعطا می خواند، آب سربالا رفت و برعکس همه که اول می آیند و بعد می روند، ما هم یک روزی رفتیم و حال بازگشتیم... .


توی این مدت خیلی اتفاق قابل عرضی نیفتاد جز این که


دور از جان شما، تبدیل به یک انسان ماشینی شدم.


توی این مدت:

* فکر کردم که چه طور یک کمکی تغییرات بدهم در این وبلاگم تا از آن حال و هوای قدیمی به در آید.


* شونصد عدد کتاب خواندم و به قول کاف ها، همیشه سرم توی کتاب هایم است. بالاخره توی این دنیا همه خصوصیت های بدشان را یدک می کشند، ما نیز هم.


* سفرهای کوچک کوچک یک روزه داشته ام.


* چند عروسی و مهمونی جینگیل مستون


* وبلاگ گردی کرده ام در حد وحشتناک که می توانم از حفظ بگویم فلانی و بی ساری دیشب در چای مادر شوهر چه ریخته اند و آن یکی بچه اش کجایش درد می کرد و این یکی یاد عشق قدیم کرده بود و قس علی ذلک... .

در نتیجه کم کم پیوندها زیاد خواهند شد.



از آن جایی که این قلم رو به خشکی می رفت، تصمیم گرفتم دوباره بنویسم تا شاید از سرم نپرد که روزی روزگاری ما هم نویسنده ای بوده ایم.

و

مهمتر از همه



دلم به شدت تنگ شده است برای آنانی که به هر دلیل نیستند.



 

 

 

+ نوشته شده در پانزدهم شهریور 1388ساعت توسط باران |


به زودی

باز خواهم گشت




















































































+ نوشته شده در نهم شهریور 1388ساعت توسط باران


به زودی

باز خواهم گشت

























































+ نوشته شده در نهم شهریور 1388ساعت توسط باران |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

شاید که باز بینیم دیدار آشنا را


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

شل سیلور استاین
نت آهنگ
موسیقی هنری ایران
کتاب، کتاب
دانلود کتاب
دینگ دانگ
سیاه مشق
انجمن موسیقی ایران
آرشیو موسیقی ایرانی
گفتگوی هارمونیک
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

88/08/01 - 88/08/30

88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30


آرشیو موضوعی

داستان های کوتاه
آن چه بر من می گذرد


دوستانم

عاشقانه هایم برای تو
آبی خاکستری سیاه
دست نوشته های آقای ای وای
کیمیاگر کویر
Lightyears
تا شقایق هست
یه جورایی
بلند فکر می کنم
ترافیک
ستاره ی کوچک
در جاده های زندگی
کاغذ دعوت تو دردست من
سیب گاز زده
دنیای رنگ ها
Spotlight
بابونه
حاج باران
بادبادک
صید قزل آلا در اینترنت
ماه هفت شب
دیوارهای کودکی
یادداشت های دختر دستفروش مترو
کلک خیال
آنی
صمیم
خنده های صورتی
خانم زیگزاگ، آقای زیپ
برای زن فردا
کبریا
قالب های نایت اسکین


    sign by : Night Skin